X
تبلیغات
رایتل

گنجیشکک اشی مشی

پیرمرد چشم ما بود

اولین تصویر ی که از او دارم مربوط به کودکی هایم می  شود .سالهای بعد از جنگ کویت بود دوران کودکی من خانه پدری  ام توی بندرعباس پر آدم بود . ما بودم یک دو چرخه  که تایر رنگین کمانی داشت که مال عمو کوچک ام بود .نوبت می گرفتیم  تا یک دور سوار چرخش بشو یم . آن سالها از سر کول آن خانه آجر نما بچه ی شیطون می بارید.  که هی تبیه میشدن مادرم می گفت پدر بزرگ تون  اعصاب نداره  ور جو ورجه نکنید. و ما  هم بچه های نفهمی بودیم  که هیچ چی تو ی کتمان نمی رفت . سالهای کودکیم سالهای بعد از جنگ کویت بود که پدر بزرگم برای دومین بار در عمرش جنگ زده شده بود. خونه وزندگیش را ول کرده بود آنطرف دنیا بچه هایش را به دندان کشیده بود و آمده بود بندر عباس  من این چیزها را از  چهره آن سالهایش نمی فهمیده ام فقط یادم است صورت صافی داشت وقتی می بوسیدمش معلوم بود هر صبح تیغ می انداخت البته من تیغ انداختنش را هیچ وقت ندیده بودم الان است که می فهم آن موقع چرا فقط اواز بین مردهای خانه ما صورتش زبر نبود وقتی می بوسیدم. با یک سبیل موزون بالای لبش و عینک روی چشمانش لباس هایش هم که همیشه  اتو کشیده و رنگ روشن بود و  بوی سیگار ونستون می داد. من عاشقش بودم از همان بچگی می نشستم زول زول توی چشماش نگاه می کرد. اصلا عصبانیتش را نمی فهمیدام .آرامش بخش بودهمیشه من نمی فهمیده ام پشت این آرامش دو بار جنگ زدگی  و آوارگی و کوچ نشینی مادم عمر خوابیده ! تا اینکه جنگ کویت تمام شد و خانه پدری هم خلوت تر از همیشه .فقط ما مانده بودیم و  دلخوشی آمدنشان و آرزوی که چند سال یک بار بر آروده می شود .

بزرگ تر که شده بودم پدر بزرگ بیشتر روزنامه می خواند و توی دفترش می نوشت همیشه یا در حال خواندن بود یا نوشتن . عاشق تاریخ بود و پر از داستان های قدیمی. داستانهای که چسبیده بود به پسوند فامیل ام پسوندی که مربوط به پنج سالگی پدر بزرگ می شود. اما او هم چیز را آنجا یادش مانده بود انگار که 20 ساله بود که زده اند بیرون  از آنجا .شبانه و بی خبر - داستان های مرموزی که همیشه  تا نصفه شنیده ام تا دهان باز می کرد بی بی م نمی گذاشت ادامه بده .می گفت نذارید بابابزرگ تون  از گذشته ها حرف بزنه حالش بد می شه !

هم چیز را توی دفترش می نوشت  داستان نخلستان آبادان - قتل پدر پدر بزرگم  ! داستانی  که هیچ وقت بی بی نمیذاشت  تا ته از دهنش   بشونیم . داستان آمدن به آبادان شبانه وبی خبر  خانه آجرنما آبادان ر فتن به کویت و جنگ پشت جنگ  و عمو هایم ... 

کم کم داشت پیر می شود .وقت راه رفتن یکی از پاهایش لق می زد. عمو کوچک ام را که از دست دادیم .صبور تر از همه بود پسر بیست ساله اش را توی خاک کویت دفن کرده بودن آمده به ما دلداری می داد این پسر دوم رفته اش بود اما خم به ابرو نمی آرود فقط روزنامه می  خواند. روزنامه می خواند و چشم هایش سرخ می شود.

آذرماه سال 88   بود داشتند آماده می شودن برن فرودگاه لار که برن کویت بوسیدمش صورتش زبر بود ته ریش جو گندمی داشت دیگه مثل اون موقع ها صاف نبود صورتش بغلش کردم سینه اش گرم بود. گفت هم تون آماده بشین بریم فرودگاه اما ما نرفتیم باشون صبح ش باید می رفتم دانشگاه دوباره گفت چند بار گفت .گفت" یالا بوبا ماشین جا داره"

هیچ کدوم  از نوه هاش باش نرفتن بابا ی تنهای رفت وبابای تنها ی رفت فرودگاه . رفتم توی اتاقش که تشکش جمع کنم خوابم برد روی تشکش گرم بود هنوز   بی خبراز اینکه این آخرین دیدارم بود با او

فرودین زنگ زدن  گفتند بابای تون از مسجدآمده رو سینه بی بی تون تمام کرده  

آه به همین سادگی

می خواستم زمین باز بشه و فرو بروم  توش .پدر بزرگی که همیشه با چمدانش می آمدو ما توی فرودگاه مثل همان پنج سالگی از سرو کوله ش با لا می رفتیم حالا نیست که باشد نیست که بیاد .نیست هیج جای دنیا.. و سهم ما فقط یک تماس تلفنی ساعت 11 شب بود از مرگش 

 

فردا عید فطر ِ خانواده ما سالها بود که سفر عیدونه برای عمو کوچک ام می نداختن  اما فردا قرار سفره بابای رو  بنداریم. واین اولین سفره بزرگ بی بابا بزرگه خونه شلوغ همه فک وفامیلمون از کویت  از آبادان اومدن اما بابای یم نیست انگار خونه چراغ نداره آدم همش سردش می شه..

 چقدر سخت آدم مسافر ببوسه ی   بوسه ی آخر همشیه توی مخت جیغ می کشه

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 18 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 08:38 ق.ظ | نویسنده: گن جیش کک | چاپ مطلب 3 نظر