X
تبلیغات
رایتل

گنجیشکک اشی مشی




جریان شناسی شعر معاصر هرمزگان  


  

به قلم:علی آموخته نژاد *


من به سه نسل شعری در شعر هرمزگان معتقدم. هر چند شاید قرار دادن نام نسل در کار شعر دقیق بازگوکننده ابعاد هنری یک حرکت نباشد.
نسل اول: اگر حرکت های آغازین شعر معاصر هرمزگان را دهه ی سی قرار دهیم و شکوفایی اش را در دهه ی چهل با انتشار آثاری از چهره های مطرح آن سال ها در نشریاتی چون خوشه، بازار رشت، دریچه و دیگر نشریات مهم کشوری، این نسل را می توان پایه گذار حرکت ادبی و اجتماعی جدیدی در فضای بندرعباس و هرمزگان دانست. از چهره های مشخص این نسل می توان به حسن کرمی، ابراهیم منصفی، م. پگاه، مسعود فرح، اشرف بنی هاشمی، شریفه بنی هاشمی و حسن زرهی اشاره کرد.

نسل دوم: نسل دوم را می توان نسلی قرار داد که حرکت شعری اش را به طور آرام از دهه پنجاه آغاز کرد اما با ظهور انقلاب و فضای ملتهب سیاسی عمدتا خود نیز جزئی از بدنه ی این انقلاب و فضای سیاسی آن قرار گرفتند و در فضای بسته ی دهه ی شصت کمتر امکان ارائه آثارشان فراهم شد. از چهره های فعال و کوشای این نسل می توان از موسی بندری، ولی رضایی، محمد حسن مرتجا، غلام عباس ساعدی، و اسماعیل رهکویی نام برد.

نسل سوم: نسلی ست که از سال های آغازین دهه ی هفتاد و به تعبیری از اواخر دهه شصت فعالیت خود را آغاز می کند اما اوج کارشان را در اواخر دهه هفتاد و نیز دهه هشتاد می بینیم. این نسل با فراهم شدن فضای به نسبت باز مطبوعات در اواخر دهه ی هفتاد توانست در بسیاری از مطبوعات مهم آن دوره چون آدینه، دنیای سخن، کلک و ... آثار خود را منتشر سازد و به لحاظ ارتباط با شاعران سایر مناطق ارتباط موفقی را فراهم کند. از ویژگی های این نسل گستردگی شاعران و نیز گستره ی تنوع سرایش آنهاست. و شاید برای اولین بار مجموعه شعر های متعدد منتشر می شود و این حرکت شاید نسل های دیگر را نیز که از انتشار مجموعه آثارشان ابا می ورزیدند وادار به انتشار آثارشان سازد.
توجه به موضوعیتِ شعر فارغ از دغدغه های سیاسی و مسائلی چون تعهد اجتماعی (البته در قالب شعاری آن و نه در ذات و هستی شعر) از دیگر مشخصه های شعر این دوره است. از چهره های نسل سوم می توان به سعید آرمات، یدالله شهرجو، علی آموخته نژاد، کرامت بلالی، محمد ذالفقاری، بدریه حسن پوری،ساجده کشمیری، محمد نریمان، ابراهیم آرمات، جواد قاسمی، امین امیری و ستاره صالحی اشاره کرد.

گونه ها و جریان های شعری

جریان های شعری که در طول این سال ها ادامه یافته را می توان در چهار گروه عمده تقسیم بندی کرد ۱شعر آرمانگرا ۲ شعر تصویری ۳ شعر زبانی ۴ شعر ساده و گفتاری

شعر آرمانگرا

این نوع شعر که نمونه های قدرتمند آن را می توان در دهه ی چهل در ادبیات ایران مشاهده کرد در ادبیات هرمزگان نیز وجه بارز و مشخصی دارد. نمونه های این نوع شعر عمدتا در آثار شاعران نسل اول و نسل دوم وجود دارد. نسلی که به شعر به عنوان پرچم و سلاحی برای مبارزه می نگرد و حتی در عشق ورزیدن نیز این لحن حماسی را فراموش نمی کند. توجه به اساطیر بومی- محلی و نیز متون مقدس در کنار لحنی حماسی – تغزلی از مشخصه های این نوع شعر است:

«من با سیاه ترین چشم بدرقه
خونین تر از همه آواز خوانده ام
و با ابر چشم هایم
برای شاخه های تشنه ی باران
اما تو
چگونه خواهی دانست
که من عریان تر از همه سفر کرده ام
به هوای آن برهنگی محض
....
شاید روزی
دوباره بر آن دریا
خانه ای به تماشای اختران
و جزایر مه گرفته بسازم
و با دیدگان جوانی ام
تو را در جزیره ای غریب باز ببینم
که بر پرچمی از پاره های آخرین پیراهنت
با خون خود
نام عشق را نوشته ای.»

(حسن کرمی – رویای آفتاب در هزاره ظلمت)


«آه، یهوه
خدای ابراهیم
مرا به عصای رسالت چه حاجتی ست؟
که بشریت را
از نیلِ مهربانی و عشق
یارای عبورم نیست
زیرا برادران معنوی من
هر یک
خود فرعونی دیگرند
همچنان که سارای من نیز دلیله است.»

(ابراهیم منصفی – کتاب خوشه)

شعر تصویری

شعر ایماژ و تصویر شعریست که بیشترین کوشش شعری را در خلق تصویری تازه می گذارد و نسبت به سایر امکانات شعری غفلت می ورزد. این نوع شعر که در دهه ی پنجاه و شصت در ادبیات ایران برجسته می شود اولویت نخست را در شعر، داشتن یک تصویر نو و تازه می داند. نمونه های شعر تصویرگرا را می توان در آثار دهه ی شصت و نیز اوایل دهه ی هفتاد در ادبیات استان مشاهده کرد:
«بلدچیانِ گریه های شبانه اند
این واژه ها
شبی در گلویت پذیرایشان باش
اینان به سفر قانعند
و خیال سوزان اشارت
در دستانشان خود منظریست
بلدچیان گریه های شبانه.»

(محمدحسن مرتجا – دُردری)


«بر دل سنگ می زنی
کوه راه می افتد
خانه پر موج می کنی
آسمان تکه تکه می افتد
دهان اگر بگشایی
در پیاله سه تار
در بی ستاره ترین آسمان
سراسیمه آه راه می افتد.»
(ولی رضایی – شعر و شرجی)

شعر زبان

تکیه بر کارکردهای صوتی زبان و روابط بین کلمات و گزینش لحن های متفاوت از کلمه برای ایجاد فضایی تازه تر از مهمترین شاخصه های این نوع شعر است. نمایندۀ اصلی این نوع شعری در استان مسعود فرح است و البته کمتر کسی هم توانسته در این نوع شعر به او نزدیک شود.
«این سایه رنگ نمی گیرد
رنگ نمی گیرد هم رنگ نمی گیرد
نمی گیرد این رنگ های نگرفته را
تا در هم شوند
و سایه کنند روی هم
و سایه هاشان گم شود در سایه
و ندانند که رنگ بوده اند
یا نبوده اند.»

(مسعود فرح – یکی هم این است)

در میان چهره های جوانتری که به مقوله زبان توجه نشان داده اند می توان از زنده یاد ساجده کشمیری نام برد که شکل افراطی در هم ریختگی زبانی و کلمه را به نمایش می گذارد و شاید می شود به شعر او در شاخه ی جداگانه یی نیز پرداخت:

«از شروع راه می روم
راه می روم را راه می روم
برسم خیلی فکر کنم سردم می شه
خیلی هم یادم نیست روزها فرا می روند موش
موشک دلم سر می خورد از تپه
بر می گردم خودم را برگردانم گُردان پانزده
یعنی شب نگهبانم باش
از پیراهن پسری بیرون نیایم
نوشته ای دیگر قرار ندارم
از تو می زنم به حمامی سرد.»

(ساجده کشمیری – اسم از بس که شد به پشت افتاد)

شعر ساده - گفتاری

فضای مسلط شعر ایران در دهه هفتاد این سمت و سو را دارد و یکی از پر بسامدترین الگوهای شعری در استان است که از نیمه دوم دهه هفتاد جریان می یابد و در دهه هشتاد ابعاد تازه ای پیدا می کند. استفاده از امکانات زبان روزمره ، توجه به عناصر عادی و معمول زندگی، جدا شدن از لحن آرکائیک و اساطیری و استفاده از عنصر طنز از جمله مشخصه های برجسته ی این نوع شعر است که به شدت مورد توجه قرار می گیرد:

«چیز زیاد جالبی نیست
دختری که از پشت عینکش
به من نگاه کرده است
و مطمئنم زیاد خوشتان نمی آید
اگر به فرض
برای من دست تکان داده باشد
و تازه توی همین ساندویچی کنار خیابان
چیزی برایم نوشته باشد

پیداست که من از این دادگاه
تبرئه نمی شوم
با این همه
شما حتما خوابش را خواهید دید
دختری که از پشت عینکش
به من نگاه می کند.»
(علی آموخته نژاد - یک پنجشنبه یک پیاده رو)

شعر این دسته از شاعران علیرغم شباهت هایی که به همدیگر دارند از خصوصیات متضاد و متفاوتی هم برخوردارند. مثلا سادگی، در شعر بدریه حسن پوری به یک سادگی معمولی و روزمره می رسد و شعر آرمات لحن حساب شده تری دارد. یا در شعر موسی بندری با فضا ها و فراز و فرودهای متناوب به چالش گرفته می شود در حالی که در شعر محمد ذالفقاری عنصر روایت و عاطفه وجه مشخصی می یابد.
بازخوانی تکاملی شعر هرمزگان بدون شک، بدون استفاده از یک فضای دیالوگ و گفتگو که وجوه مختلف آن را به توصیف و تجزیه و تحلیل در آورد امکان پذیر نیست. به امید تحریری زیباتر از عشق و زیبایی. 


علی آموخته نژاد*:شاعر- دارای یک مجموعه شعرمنتشر شده با عنوان(یک پنجشنبه یک پیاده رو)  

پی نوشت:وب سایت کانون هنر  متعلق به کانون هنر است. که متشکل ازاهالی هرمزگان است که در پایتخت کشور سوئد زندگی می کنند.این وب سایت به جریانات فرهنگی وهنری اهالی هرمزگان در بخش های مختلف می پردازد. 

 

درقسمت آشنای این وب سایت آمده است: 

( کانون هنر، تشکلی فرهنگی و هنری ست که با هدف کمک به هنرمندان و فعالان فرهنگی، در جریان نشست هایی برای برپایی یادواره ی ابراهیم منصفی، رامی، شاعر و ترانه ساز پرآوازه ی هرمزگان، پایه گزاری و هنگام برپایی این مراسم در بیست و یکم مه دوهزار و دو در استکهلم، موجودیت آن رسما اعلام شد.
پایه گزاران و بیشترمسئولان و اعضای این کانون از اهالی هرمزگان هستند. کانون در حال حاضر بیش از یک صد و پنجاه نفر عضو دارد که اغلب آنها ساکن استکهلم هستند، اما از شهرهای دیگر سوئد و از چند کشور دیگراروپا نیزاعضایی دارد)

تاریخ ارسال: شنبه 1 اسفند‌ماه سال 1388 ساعت 01:46 ب.ظ | نویسنده: گن جیش کک | چاپ مطلب 0 نظر

 


هم‌گویی مسعود فرح با علی باباچاهی

۱

چه می‌شود کرد

این‌که دست ِ خودش  نیست

 تا خواب ِ بلندی را می‌بیند

                                        سرش گیج می‌رود و

                                                                        از خواب می‌پرد و

دست و دهان‌اش برای خودِشان راه می‌افتند و

پَتََرات* و توپ و تشر و مشت

(و پشت‌بندش   اگر که راه بدهد  آبی به دست و دهان و

  سر دادن ِ آواز ِ دلبرا که تو مرا  و چرا و چرا و چرا    )

که به جان ِ هر که شما باور دارید     زنده است هنوز این  و

هیچ نمی‌داند از انجمن شاعران مرده  و

خرده و برده‌ای هم اگر که دارد با خودش است که

پنهان می‌کند خودش را از خودش

و چه بسا که همین فردا  دل داد به پسا خودش  و

دیدی پسا پسا کنان پس پس رفت و سکندری خورد و دل یکی را هم برد و

 های و های و های

که جانان       پس و پناه باش  که آسوده‌تری

که شاعر تک رو  را   چه به دلبری 

که نفس بر است  این سینه‌کش پیشاپیش و این دل برده‌ی ترکه‌ای و

و شتر ِ رهروِ کویر و          که هی می‌سُرد از کمرکشِ این راه ِ آویزان و

سپیدی بخوان  و بخوان و بخوان

و به به و چه چه و همه ی ِ آواهای توی ِ همین مایه  و

به جان شما به کم‌تر از                         نگاه هم نمی‌کند

که انگار که سپیدی‌اند  و ندیدنی  و چشم سپید هم  که گفتن ندارد

و دیگر  این‌که     شیشه   ها می‌کند و دست می‌کشد و  پلک می‌مالد و      ِهی

۲

و خوانش ِ سپیدی  که دیدی   ندیدی 

که چه کردی تو با چشم ِ جان‌ات   ای جانان ِ جان    که ندیدن  بَشِ تو  تا دیدار بینایی

و چه کردن باید:

                             {  که به بند یکم     این گونه نباشد  و این‌که چگونه باید باشد

                                                              رفت باید به  خواب مولای روم  و نگارنده‌ای باید یافت

                                                                                                            که هی!  بیدار می‌باش!

 و قلم  چند تا

و جوهر  فراوان  فراهم هم این  جا

و می‌نگاری  بی‌پرس و بی‌گفت  و بی‌چند و چون

تا خامشی

                                 و به بند دوم    پَرِ گیسویِ نرگس به گاه ِچرخش دلبرانه نباید به گوشه‌ی

                                                        چشم خورده باشد  که اگر خورده باشد  این، آن می‌شود

                                                        و از دَمِ پَرِ ما  دور   دور

                               و به بند سوم      که دلبری شانه و دست است و پای چرخنده‌ی خلخالی که

                                                         می‌گریزد  از پَس و پیش ِ چشم و بوسه می‌تراواند، همه

                                                         دست نیافتنی. که این جز این نباید باشد،    که اگر باشد 

                                                         یکی بوسه‌ی  تراویده که دست داده باشد، زمین می لرزد

                             و به بند چهارم     که دیدار است و پندار است و دل ِ از جا کنده‌ی ِ این همه   

                                                         واژه.  نباید که نباید  که یکی بند دل آب داده باشد 

                                                         چه  که شعر      این جا می‌نشیند به گِل 

                                                         و چه‌چه نمی‌زند  دیگر  شیدایی   به بندهای دیگر

                             و به بندهای دیگر 

                                                          سازِ کج ِ از صدا   افتاده‌ی ِ دوشین

                                                          ساز می‌کند  نوا    تک 

                                                                                              و بوسه سر انجامی نمی‌یابد  .  }

                                                     

۳

و تراوش ِ‌ پشنگه‌های شورآب دیوانه‌ی سر به هوا  که اینک سر می‌کوبد بی‌هوا

( که ای سنگ‌های تنیده درهم   بخوانید   سپیدی‌ ِ کف‌ها را  )

و خنکای خیس ِ نسیمِ دلبرانه‌ی دریایی

و خوش خوشان ِ نگارش آبی ِ نیلوفرانه  بر سپیدی ِ چشمان نگرنده بر سبزِ شگفت دریایی

و اینک ای ساز تک نوا!  هوش و گوش هر دو از آن ِ تو      بران و باز گردان  و باز و باز و باز 

دل ِ ساده‌ی آوازی  می‌کنَد از جا 

                                                            فراگوش ِ نوایی تک

                                                                                                   دریا را به خاموشی می‌خواند

گذر از نوا به خواب

                به خواب ِ هم‌سایه‌ی نشسته‌ی چشم برهم نهاده‌ی  پیدا

و شیوه همیشه نه این است

که این تو بدان و  خوابِ همسایه و بس

که نگارش آواز   از این‌جا بگیر تا شروه‌ی دل از جا کن ِ  پس زمینه

( که ککا  مُو  هم این‌جا می‌شینُم  و جُم نمی‌خورُم    تا ای شروی کو به سر برسه

   شما نم هر چی دلتون خواست سی مو بگین  و لنده بدین  )

  ( ککا ی مو  ولِشون کن  مو می‌گومِت  چیشات هم بذار   

   کجای  ککا    ؟  )

و  ووره ی ِ لوار ِ پیچیده توی بادگیر لوله

 ( تُنَم  می‌شنوفی  ؟  )

 (  می‌گُم ها   تو که رفته بیدی  به خواب همساده! )     

وُ چه خوابی!

        خواب ِ خواب

منبع:وازنا

 

پی نوشت:از شب شعر زمستانه من صدای مسعود فرح واین شعر رافقط با خودم بردم . 

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 29 بهمن‌ماه سال 1388 ساعت 07:32 ب.ظ | نویسنده: گن جیش کک | چاپ مطلب 2 نظر

برادرکشی نکنیم آقایان! لول هایمان را جای دیگری شلیک کنیم.  

  

مکبث بالاخره به فجر رفت واکران هم شد واتفاقا دست پرهم برگشت. همین که تئاتری ازاستان اکران شد که یک تئاتر شهرستانی نبود! و به امثال بهروز غریب پور ودیگران ثابت کرد که ایران فقط تهران نیست!کافی است.اگر این استان نه اندازه تهران حتی قد فولاد شهر که یک شهرک کوچک در استان اصفهان است. نه پایتخت تجاری ایران سالن تئاتر داشت وامکان اجرا خیلی خیلی قبل ترها به جامعه هنری کشور این مسئله ثابت می شود.بهرحال این اتفاق افتاد که در اوضاع قارش میش سیاسی فرهنگی هنری ومعیشتی کنونی کشور باعث مسرت وخوشحالیست.  

 اما مسئله ی که باعث تاسف والبته تعجب من شده موضع گیری برخی از هنرمندان ودوستان همشهری در برابر این اتفاق بسیارخوب است. من نمی دانم چرا توی این استان همیشه لول های هفت تیر مان برای نزدیکانمان زودتر نشانه می رود. موضع گیری برخی از افراد را می گویم که کامنت هایشان را در یادداشت های وبلاگ کاپوچینو و سی سی یو سینما موجوداست.اینکه چرا اکران؟ چرا تحریم نه؟! چرا سکوت نه؟! که مفصلش را می تونید همانجاها بخوانید که این دو وبلاگ نویس که یکی بازیگر وعوامل گروه ست ودیگری زحمت اطلاع رسانی وخبری را از لحظه آماده سازی تئاتر تا کنون راکشیده است کامنت ها را تایید وباسخاوت تمام بی پاسخ گذاشته اند.  

مسائل قبل وپس انتخابات این روزها بهانه خوبی شده برای زیر سوال بردن تمام حرکات ورفتار من نمی دانم مگرهمین ابراهیم پشت کوهی نبودکه روز آمدن میرحسن موسوی به بندرعباس بیانیه هنرمندان را درحمایت از میرحسین موسوی در برابر تمام چشمهای که دیدن وشنیدن قرائت نمود؟! وحتی قبل از آن او وگروهش موضع ودیدگاهشان مشخص بود.وهمچنان بر موضع ودیدگاه خودشان پافشاری می کنند.چرا که اگر غیر از این بود بااین همه سروصدای که به واسطه این نمایش در کشور به پا شده الان مدیران استانی باید حسابی در بوق وکرنا می کردنشان.اما هنوز هرجای در دستگاه دولتی اسمی از مکبث وابراهیم پشتکوهی برده می شود با زیر نویس سبز از او و گروه ونمایش بااحتیاط می گذرند .حتی فکر نمی کنم تا کنون هیچ دستگاه دولتی به خود اجازه داده باشد تقدیر وتشکر آشکاری داشته باشد. بعضی افراد موقعی که فضا سیاسی در دوره انتخابات باز بود سکوت فلسفه ی کردند .وحتی امضا ونوشتن بیانیه هم زیر سوال بردند.که هنرمند جماعت دنبال وپشت هیچ جریان سیاسی نباید باشد واگر کسی هست دنبال جایگاه وپست ومقام می گردد. الان که دوره فرق کرده دنبال تحریم وباز هم سکوت فلسفی هستند.حتی فراموش کردن که تحریم کردن ادامه راه همان هایی است که قبل انتخابات موضع شان را مشخص کرده بودن نه آنهای که بی تفاوت سکوت کردند. من به کسی کاری ندارم.خود من هم جزامضا کنندگان آن بیانه هستم با اینکه ایران ایده آل با آن چیزی که حتی آن آقایان می گفتن خیلی فاصله داشت اما آن موقع بحث بد وبدتر بود. من الان بیست ساله ام وچهار سال دیگر بیست چهار ساله می شوم. واقعا در شرایط کنونی باید چه کرد؟ من باچهار سال سکوت ودفتر پرکردن به کجا خواهم رسید؟ شاید تمام آینده وزندگی من حتی قد همین چهارسال هم نباشد.اصلن شاید شرایط از چهار سال بیشتر طول بکشد.آنوقت تکلیف من چیست؟ من نمی دانم حالا که مکبث اکران شد چی اتفاقی افتاد؟ واگر گروه جشنواره را تحریم می کرد چی اتفاقی می افتاد؟ یک نکته دیگر هم به این دوستان گوشزد کنم که تحریم کردن هم شرایط می خواهد. تحریم کردن من فاطمه زارع چه تاثیری در این روند خواهد داشت؟من که تا به حال حتی یک جای درست وحسابی معرفی نشدام چه رسد به اینکه ایجاد صدا کنم. بودن با نبودن من چه تاثیری خواهد داشت؟ما همین طوری زیر سانسور وفراموشی هستیم چه رسد به اینکه دست به خود سانسوری هم بزنیم ! من که مثلا اصغر فرهادی نیستم که به یه صدا وجایگاه شناخته شدی در کشوررسیده باشم که حالا اگر تحریم کنم یک حرکت باشد نه آقایان این ادعا ها هنوزبرای ما زود است. تازه همین که یک گروه خوش فکر وهنرمند که اتفاقا همگی دارای موضع سیاسی هم هستند نماینده استان بشود خودش یک حرکت مثبت ودلگرم کننده است برای جریان ولو اینکه حرفی هم برای گفتن نداشته باشد. چه رسد به تئاتر پشت کوهی وخود نمایشنامه مکبث که پر از چالش وطرح مسائل است. بردار کشی نکنیم آقایان! لول هایمان را جای دیگری شلیک کنیم. 


فاطمه زارع

تاریخ ارسال: دوشنبه 26 بهمن‌ماه سال 1388 ساعت 06:41 ب.ظ | نویسنده: گن جیش کک | چاپ مطلب 2 نظر

انگارش

 


 

تاریخ ارسال: یکشنبه 18 بهمن‌ماه سال 1388 ساعت 11:57 ق.ظ | نویسنده: گن جیش کک | چاپ مطلب 6 نظر

 

شنل قرمزی"اولین کتاب زندگیم که به زور چرخ خیاطی مادرم تمام پنج سالگیم بود

(زوزه گرگ در من)


این نوشته نه نقد است نه تحلیل بلکه بردنی های من است از چهار ساعت از یک شب  به روایت  رمان زوزه ی   هادی  این دقیقا منم  در برداشت از متن

اینکه این متن تا کجاها به مولف وفادار مانده هم مسله نیست مسله برداشت ورفتار درونی تو است در برخورد با یک اثر هنری هادی به داستانش جفت بود. این تنها چیزی است که می توانم بگویم


من هم به تمام این کلمه ها آویزانم از بیخ وبن !دوست دیگری هم راجب بردنهایش نوشته.که امیدوارم کتاب به زودی چاپ شود ولذت وافر از این داستان نصیب دیگران هم بشود.

.

.

شنل قرمزیی"اولین کتاب زندگیم که به زور چرخ خیاطی مادرم تمام پنج سالگیم بود.

تو هی شنلم را نکش از لای نخ چرخ مادرم وجلد متلاشی کتاب که روی بند  است

حتی کفترهای ممد کویتی چندبار رویشان ریده بودند روی خودم هم

 وسط فرق گشاد موهایم

ازفرق سر- راه مان جداست!

توی میری توی پهنه 

ته ریش

ته بن

زده ام به کُنار  کُنار بزرگ توی پنجره بی بی

از توی اتاق خواب بی بی دنیا فلکه ی بود بزرگ

که من هی دنبالت می دویدم

دنبال تو

توی راه پله  توی عینک شماره چندم چشم

وتو هی برمی گردی زن را تف می کنی از ما تحت..

درد داردم می کند(ساجده)

 چند چشم عسلی

 چند گوشواره آویزان از گوش

  وچند آهوی رم کرده در باد

 به التماس دست های سیمانی ام نخند

من به چه چیه تو کاری ندارم به این بادهای موزی چرا.

به این گرگ های که چشمانشان را قاب کرده ام چرا

به این شکل بهم ریخته انگشت

واینکه تو می روی تو سالهاست که گفتی 

من به رفتن تو

 به رفتن وسط لحظه خیس رقص عادت کرده ام

ورد انگشت هایم را می فهمم

ومی دانم که این خطوط موازی که از وسط سینه ام شروع شده کجا قرار است خفت مرا بگیرد

واینکه شب سردی باید باشد

مرد کسیه زباله هایشاش را هم دم در نخواهد برد

ومن که متلاشیم از وسط از تخت

 ازسرمای که وسط سینه ام  را بو کشیده نمی ترسم دیگر این بادهای موزی مرا نمی ترسانند

این صدای شکسته شکسته ی که از پشت دیوار کتابخانه میاید هم..

این خطوط سیاه ی که به من چشمک می زنند به پیراهن گل دار قرمز که روی چوب لباسی است.

ها!

هو نکش دهانم را

اکسیژن سرخ بالا می آورم..

برف ندیده  سرد می شود  سر آن کوه بلند که با هم رد شدیم

توی پنجره گرده هواپیما تو خابیده بودی

ومن رد سر زده ریش هایت را تا پهلوها دنبال کردم

تو دست هایت سرد بود! یک تکه ویخ 

 من رژه جوجه های ماشینی را نگاه می کردم که از تپه کتابخانه هم بالا تر نمی رفتند

 از آویزانی موهای دوبقل وزراعت کم درخت لوبیای سحر آمیز که تویش سرماست

سرد می دهد بالا وجک

وچو..چه..

پیراهنت را دربیاور

 نه

صبر کن

چراغ ها خاموش است

نه

صبر کن

دستم می لرزد

هنوز صبر کن

من مرده ام  انگار

انگار لحظه های تو خط وخالی بود

انگار آویزانی این رخت های خیس روی بند

مال من است

تو از پنجره بپر بیرون

زیرکنُار توی پنجره بی بی   پسرش از گردن آویزان است

به خاطر بوسه ی که خشکید توی بیست سالگی

برای اینکه پیر شده بود توی ده سالگی

موهای سفیده اش را خودم دیدم زیر کلاه نیویورکیش

توی پیچ رادیو

بپیچ توی گردنم توی موهایم

 چشم هاسبزه تر بود از پوستش

چشم ها در شت تر بود وقتی آب می ریخت

دیوار...

 روی شکم

آه پسرت

بالای آن خرابه دیده مش

برای اردشیر ناقوس می زد

 آتش می ساخت

 ووقتی می سوخت بوی تو را می داد  آن چشم های آبی حرمزاده اش

 که منتظرت بود

توی راهه اتوبوسی که هر صب تورا به اسکله شهید رجایی می برد  

 به راهی که ته تهش خیابان کریمی بود

 وپیرمردی که بیشتر جنازه بود

 تا پیر تا مرد..

با آن ریش های حنایی واگال مسخره اش

 تنها ارثیه اش مرگ در جوانی بود

 و سرهای که وسط نخل ها آویزان می شوند.

هر تابستان هر تیر یست که به قلب می خورد!

از سرما نگو!

 من توی گرما  بالای پنجاه درجه بندر  یخ زدم ولباس چهل روزه تنم را خسته کرده است.

پسر بی بی هنوز دور فلکه می چرخید

 فلکه ی که مال پنجره اتاق بی بی بود فقط

ومن مالک چادر سفید روی سرم بودم فقط

وپسرت

چند ماه که شد سقطش می کنم

 قسم خورده ام

 توی همین خیابانی که  هر صبح تورا به اسکله می برد

ومن هر شب  خواب تو رامی بینم

که پیشانی کسی را می بوسی ولبخندکه می زنی

چیزی توی دلم می لرزد خون تازه  می دهد بالا

و پسرت از رگ هایم من تغدیه می شود از تورم غدد زیر چشمم

 

تاریخ ارسال: شنبه 10 بهمن‌ماه سال 1388 ساعت 01:09 ب.ظ | نویسنده: گن جیش کک | چاپ مطلب 8 نظر

 
 
  تصحیح: زمان برگزاری 5شنبه . 8بهمن ماه  میباشد. 
 
 
  
تی تووک  
  

تو امید سبز مایی  

 

ان شاالله دست پر می یایی

تاریخ ارسال: دوشنبه 5 بهمن‌ماه سال 1388 ساعت 07:21 ب.ظ | نویسنده: گن جیش کک | چاپ مطلب 6 نظر