X
تبلیغات
زولا

گنجیشکک اشی مشی

مردی که همه چیز ازاو شروع شد.

به مناسبت  بیست ویک آبانماه   سالروزصدودوازده سالگی   بینیان گذ ار شعر  نو در ایران

نیما زاییده شکافتی است که درجهان شکل گرفته.شکافتی به نام مدرنیته که نه تنها در ادبیات بلکه در تمام شئون زندگی اجتماعی جهان رخ داده است.که البته خیلی دیر وعقیم به ایران می رسدوجامعه سنتگرایی ایران را برهم می زند.و نیما نه تنها براندازنده شیوه سنتی در یک شاخه هنری در ایران است بلکه اولین نماینده انسان مدرن وتفکر مدرنیته در ایران است. نسبت ادبیات به هنر در ایران نسبت قلب است به بدن وهنرخود محور فرهنگ وزندگی اجتماعی درجوامع است.  ونیما قلب تپنده هنر ایران را هدف قرار می د هد.                    

کتابت ونظم وشاعرانگی در طول ادوار متواطل تاریخ ایران که مورد استمسار قوم های خارجی که بدوی وبه دور از تمدن هستند مانند اعراب وترکان ومغولان تنها راتمسک جستن متفکران وبزرگان ورنج کشیدگان ایرانی همین ادبیات وشاعرانگی است. اما شعر نو درایران یک جریان وارداتی است که نیما خود نیز بارها به آن اعتراف می کند.

شعر نو در ایران بر حول نیما می چرخد. چرا که به ضمه کسانی که هم عصر او حتی قبل از او به شیوه نو شعرسروده ا ند. او شعرنو را درونی خود می کند. در واقع نیما در درون متحول میشود نکته بسیار مهمی در نیما وجود دارد که همیشه برای من قابل توجه بوده وآن طرز نگاه نیما است. من بیشتر از اینکه نیما را در به هم ریختن اوزان وشکستن وزن شعر فارسی متحول بینم در نگاه ونزدیگی او به عناصر شعریش اورا متحول می یابم. 

منتشرشده در روزنامه ندای هرمزگان .دوشنبه ۲۵آبان ماه.شماره ۱۴۵۳ 

که البته نام نویسنده را جا انداخته است.


همین نگاه خاص نیماست که مرا گاهی با شاعری روبرو می کند باتخیلی شگر ف. گاهی با نقاشی با تصاویر بکر از طبیعت اطرافش وگاه نوازنده ی با سازنوکه ابتکار خود اوست.درواقع تغییری که در شخصیت وروند رفتاری نیما شکل می گیرد بسیارگسترده است.اونه به عنوان یک شخص خاص بلکه  به عنوان نماینده جامعه سنتی ایران است. که حتی هنوز به زور گویی های عصر رضاشاهی نرسیده که البسه اش حداقل شبیه به جوامع مدرن باشد.نیمااحتمالا عبا می پوشدکلاه نمدی بر سر می گذاردوگیوه به پا می کند. وتغییر نیما از یک شخص سنتی به یک انسان مدرن با نگاه تازه وگسترده به همه چیز بسیار حائذ اهمیت است.نیما حتی اسم شناسنامه ی خود را تغیر می دهد. درواقع نیما یوشیج تنها تخلص شعری او نیست بلکه اسم برگزیده انسان مدرن است. که نام علی اسفندیاری را حتی در ثبت احوال با نام جدید انتخابی خود تغییر می دهد!

اساس هنر  در ایران شعر است وتمام  انشعبات دیگرهنراز سینه وبدنه او شکل می گیرد.اتفاقی که با نیما می افتاد این است که این انشعبات به سینه او باز می گردندوامکانات تازه ی در شعر به وجود می آورند. 

درست است که نیما به اوزان شعر فارسی حمله می کند.که این اوزان بهرحال یک صنعت زبانی است. که شاعر بودن را ساده تر می کند. اما امکان ها ی گسترده تری به شعر می دهد ودرواقع بقیه عناصر هنر را که طفیل شعر هستند به سینه آن باز می گرداند وامکانهای گسترده به شاعر  می دهد. که شاعر جهان را نه از پس پرده وبادست پای بسته بیبندبلکه باپنجره باز به جهان بنگرد.شا عر آزاد  است که رنگ و بو وحتی احساس لامسه خودرا در اثرادبی اش شریک کند

هرچند که این آزادی دربیان اجازه داخل شدن خیلی ها رادر فضای شعر وشاعری می دهد.

امکانی که مثل قبل نیاز نبود برای شاعر شدن. حداقل اوزان شعر فارسی وقالب های آن را شناخت

ودرواقع سواد آکادمیک داشت هرکس می تواند به طبع آزمایی بپردازد. اما قطعان همه از پس آن پنجره با دست پربرنخواهند گشت!

مثله خیلی ها که آمدند ونماندند.واین همان نگاه مدرنی است که از دل خود نیما شکل می گیرد.وهمان چیزی که نیما به دنبال رسیدن به آن است نزدیک شدن به عناصر وخطر کردن!که بیشتر صنایع شعر نو همان های است که نیمااول بارآنهارااز زبان فارسی استخراج کرده.

اما جامعه سنتگرای که نیما را به خاطره بهم ریختن اوزان شعر فارسی که آن راناموس ادبیات ایران می داند متهم می شناسد. نمی تواند منظور نظرونگاه مدرن اورا درک کند.چه رسد که با آن هم زاد پنداری کند. البته زورهای نیما با این قوم سنتی به نفع ما ونسل های حتی آینده ایران می باشد که منفعت آن را به تفصیل خواهم گفت.

اما مخاطب امروز شعر ایران با شعر نیما ارتباط خوبی پیدا نمی کند.واورابیشتر بازکنده یک راه می داند تا یک شاعر متحول ونوسرا. مثل خود من که در اولین برخوردها با شعر نیما بیشتر او را آنطرفی یعنی نزدیک به شاعرهای سنتگرا می دیدم تا امثال شاملو سهراب وفروغ...

اما مهم ترین میراث نیما منابع مکتوب اوکه نامه ها ومقاله مهم ارزش احساسات درزندگی هنر پیشگان است.

که در واقع حاصل همان جدال ها وزدوخوردهااو با هم عصران سنتگرایش است. این همان نفع ما از جنگ وجدال ها نیمااست.

نیما هم مانند هر بینیانگذار دیگری بیشترفرصت وانرژیش صرفه دست وپنجه نرم کردن با نسل گذشته شعری ایران (به قو ل خودش قدماعی)برای تثبینت خودش می گذرد.تا سرسامان دادن به جهان شاعریش

اما گاهی اینقدر هیجان در نوشته ها ونامه های  نیما می بینم که او را همچون باستان شناسی می یابم که

می خواهد شهری را از زیر خاک در بیاورد. پراز هیجان است وقتی از جهان وشعر ولایه های پنهان زبان فارسی که به آنها پرداخته نشده حرف می زند مانند  کسی است که از هیجان دیدن یک گنج دهانش وازمانده باشد وتوان

حرف زدن نداشته باشد! نیمارا باید هر روز خواند حتی خواندن یک خط از نامه های همسایه نیما با هر چای صبحانه برای هر شاعر جوانی واجب است!

اما وجه که هنوزمی شود  او را از تمام شاعرن نو ایران تمیز داد این است. نیما با تئوری می آیدبرای کار خود وجهان خو دتعریف دارد وتبصره دارد.واین بزرگترین میراث نیماوشعرنیمای است.که متاسفانه شاعران پس ازاو آن را زیاد جدی نمی گیرند! بزرگانی  که می آیند وحتی می مانند اما هیچ کدام مانند نیما نیستن. به نظرمن نیما اینقدرکه درباره شعر دارد  شعر ندارد! ا ما شاعران پس از او شاید به حق کارهای نوین تازه تری انجام می دهند که البته ادامه همان راهی است که نیما می خواست  برود. اما تئوریری محکمی ندارند واین همان نقطعه ضعف ادبیات ایران در مقابل اروپا است در اروپا اصولی وجود دارد با عنوان مکتب هنری هر شاعر وهنرمندی در مکتب های خاص قرار می گیرند وازهم تمیزداده می شوند اما در ایران مشکل تئویری وضعف تئویری وجود داردکه از ضعف های فلسفی در ایران است.که امروز شعر نوتبدیل به یک غول بی شاخ دم شده که به تعداد شاعرانی که دارای عمر وپتانسیل هنری هستند پس ازپایا ن عمر هنری آنها مکتب وروش به وجود آمده که هیچ کدام صورت مشخص ندارد.

وحال که یک قرن از عمر شعر نومیگذرد وهنوز متحول ترین شاعر ایرانی خود نیما است. مردی که هر چه پیرتر می شود رنجور تر می شود. رنجی که از چهره این پیرمرد  بیرون زده است رنج من ونسل من است که نمی کشیم!

از ندانستن وباد کردن های غول آسایمان ....

در آخر یکی از نامه ها وشعر های نیما ر ا به که بسیار به آن علاقمندم  را می آورم.

 

همسایه!

عزیز من!بایدبتوانی بجای سنگی نشسته و ادوارگذشته راکه توفان زمین با تو گذارنیده به تن حس کنی .باید به توانی مانند یک جام شراب بشوی که وقتی افتادوشکست لرزش شکستن را به تن حس کنی.

بایداین کشش ترا به گذشته انسان ببردوتو در آن بکاوی.به مزار مردگان فروبروی.به خرابه های خلوت وبیابان های دوربروی ودر آنهافریاد بر آوری ونیز ساعات داراز خاموش بنشینی.به تو بگویم تا اینها نباشد هیچ چیز نیست!

دانستن سنگ یه سنگ کافی نیست.مثل دانستن معنی یک شعر است گاهی باید در خود آن قرار گرفت وبا چشم درون آن به بیرون نگاه کرد.وباآنچه دربیرون دیده شده است به آن نظر انداخت.باید بارها این مبادله انجام گیردتا بفراخورهوش وحس خود وآن شوق سوزان وآتشی که در تو هست چیزی فراگرفته باشی.

دیدن در جوانی فرق دارد تا درسن زیادتر.دیدن در حال ایمان فرق دارد با عدم ایمان دیدن برای اینکه حتمان در آن بمانی یا دیدن برای آنکه ازآن بگذری.دیدن درحال غرور دیدن بحا لت انصاف. دیدن در وقعه. دیدن درحال سیر درحال سلامتی وغیرسلامتی ازروی علاقه یا غیرآن

دنباله حرف رادرازنمی کنم.توباید عصاره ی بینایی باشی.بینایی ای فوق دانش بینایی فوق بینایی ها.اگر چنین بتوانی بود مانندجوانی نخواهی بود که تاب دانستن ندارند وچون چیزی را دانستندجارمی زنند.شبیه بوته های خشک آتش گرفته اندیا مثل ظرف که گنجایش  ند اشته ترکیده ا ند .آ نها اصلاح شدنی نیستن ودانش برای آنها به منزله تیغ در کف زنگی مست که می گویند.زیرابا این دانش بینایی  ای جفت نیست.

توباید بتوانی   بدانی چنان بینایی ای هست و به زورخلوت بتوانی روزی دارای آن بینایی باشی.

 

برف

زردها بی خود قرمز نشده اند

قرمزی رنگ نینداخته است

بی خودی بردیوار

صبح پیدا شده ازآنطرف کوه«ازاکو»اما

«وازنا»پیدانیست

گرتهی روشنی مرده ی برفی همه کارش آشوب

بر سر شیشه هرپنچره بگرفته قرار

وازنا پیدا نیست

من د لم سخت گرفته است ازاین

 مهمانخانه مهمان کش روزش تاریک

که به جان حق نشناخته انداخته است:

چند تن خواب آلود

چندتن ناهموار

چندتن ناهشیار

تاریخ ارسال: دوشنبه 25 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 12:22 ب.ظ | نویسنده: گن جیش کک | چاپ مطلب 6 نظر